تبلیغات
پادگان آموزشی شهید درویش ناجا اهواز - جنامی
 

 

گذری از روزگار من

گریه کردن کار مرد نیست، بعض کردن اهل مرد نیست، شکستن کار مردان نیست. ولی به نظر من گریه کردن دردهای که هنوز رازهای آنها نشکفته اند مفید باشد.

دردهای هستند که در ساحل کوچک قلبم هنوز، رسوب نشده اند. صفحه ای از دل در دل من سیاه و تیکه پاره شده است.

صفحه سفید آن هم چسباندن روی قلبم سخت است صفحه سفید هیچ وقت سفید نمی ماند. چون خاطره ها همیشه روی این صفحه می نوشتند آن هم با خودکار سیاه.

امروز میخوام چیزی توی این صفحه بنویسم که طی دو ماه آموزشی ننوشتم و نخواهم نوشت.

چون حسرت خوردن را ندارم. به قول معروف می گوید:

خاطره ها هرگز حریف فاصله ها نیستند.

اما الان میخوام خاطره بگم. ... نه ... نه خاطره نیست، گذر است.

آره میخوام گذری از صفحه روزگار من که اتفاق جالبی بود بگم یا بنویسم روی این کاغذ دل.

روز آخر ، روزی که فکر جدایی در آن نبود. روزی که به فکر رژه رفتن به نحو احسن بود. که مراسم سردوشی را با شکوهتر را جلوه دهیم. تقریبا ساعت 9 مراسم با حضور فرمانده پادگان سید شهرام احمدی برگزار شد.

حسین عبیاوی نماینده سردوشی بگیر سردوشی را از فرمانده محترم دریافت کرد. و رژه عالی را رفتم و بعد به سمت گروهان خود با بدو رو رساندیم. در این لحظات که به سمت گروهان در حال بدو رو بودیم . بعضی از بچه های را دیدم که نتوانستند به میدان رژه بیایند.

آنها لباس سردوشی را پوشیده بودند. و آنجا بود که در دلم زد و شور و تاپ تاپ را بالا برد.

ربع ساعت بعد، سرکار یعقوب وند. به ما گفت: پتوها و ملافه هاتون را بردارید و تو کوله پشتیتون بذارید تا برگه تقسیم را به شما بدهم.

ما هم وسایلمون را جمع کردیم . و صف کشیده پیش درب اسایشگاه منتظر برگه تقسیم بودیم، که در این لحظات پایانی سرکار دالوند به جای فرمانده عزیزمان جناب عباس شیرزادی

امد و برگه تقسیم را به ما داد.

اینجا بود که قلبم حس عجیبی میکرد، به چشمان بچه ها که نگاه میکنم. میبینم همه گریان هستند.

چشمان نجیب و وجدانهای پاک که دو ماه آموزشی پیش هم زندگی کردیم . چجوری ترکشون کنم.

آخه کجای قانون دنیا این جدای را میگه، که همه را به زار زار و گریه کنان انداخته بود.

...

وقتی که کوله پشتی را بر کمر خود گذاشتیم و به سمت درب پادگان حرکت کردیم، من با دوست عزیزم عبدالخالق حمید بودم. وقتی که با هم خداحافظی کریم بهم گفت: فراموشم نکن. بغض گلویم را شکست.به زور جلوی عبد الخالق حمید بغضم را کمی گرفتم و بهش گفتم: دوستت دارم.......

همینی که اشکام سرازیر شد اما بدون صدا.

ناپسند است مرد گریه کند. اما گریه کردن در روز جدایی عزیزان ... دل را به آتش کشاند.

دوستانم ، محمد تازه و مهدی چنانی مینوی و حامد چنانی را با آنها وداع گفتم.

دوستم ، رسول جعفر پور و علی آغاجری نژاد با هم بودن، پیششون آمدم. و برای آخرین بار خدا حافظی را باشون کردم و به دست خدا سپردمشون، به همین سادگی گذشت و همه رفتند....

این گذر از صحنه زندگیم را با دست خودم در دفتر کهنه نوشتم. اشک از چشمم افتاد در فراق عزیزان دیگر نمی توان آنها را دید....

.

.

.

هر کی از بچه های آموزشی شهید درویش گروهان جهاد ، گردان کربلا این پست را بخواند ، بداند که تا آخرین نفس دوستتون دارم. و خاطره ی آموزشی هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود.....

 

 

دوستدار بچه های آموزشی درویش گروهان جهاد کربلا             

           جعفر جنامی