تبلیغات
پادگان آموزشی شهید درویش ناجا اهواز - روز جدایی هم قطاران
 

 
روز جدایی هم قطاران

نوشتن این پست خیلی سخته

امروز 16 شهریورماه  دقیقا 60 روز از ورود به پادگان شهیددروش ناجا می گذرد مثل بقیه روز ها بچه های گردان با شادابی بیدار شدن ولی این روز با بقیه روزها فرق داشت همه می خواستن فكر نكنن كه امروز روز آخر است مثل این بود كه هنوز هستیم
صبحانه ی خود را گرفته و نوش جان كردن من كه نگهبان بودم  پاس 3 من درب آسایش گاه - مصطفی محمدی تانكرآب - سعید بداوی دستشوییو پاسبخش میلاد عباد  این آخرین لوحه نگبانی با آخرین پاس بود
من در نگهبانی به  فكر روز آخر نبودم چرا فقط من كسی به فكر فردا نبود فقط به این فكر می كردیم كه رژه خوب بریم نه جدایی
بل اخره پاس 3 ساعت 6:30 تمام شد اسلحه همیشكی را گرفتیم همان ژ3 سنگین اما دیگه برای ما سنگین نبود پری بود در دستان سربازان گرهان جهاد صف كشیدیم و بدورو رفتیم سمت میدان صبحگاهی سر جای خود مستقر شدیم

یك بار قبل از آمدن فرمانده پادگان مراسم را تمرین كردیم  سرهنگ دو  محمدی امور آموزش سان دید و سربازان منتخب خطابه و سردوشی بگیر و غیره هم تمرین كردن و منتظر سرهنگ سید شهرام احمدی  شدیم این بار برای ما خیلی طول كشید ثانیه ها خیلی كند رد میشدن و ما را به سرباز سردوشی نزدیك می كرد گذشتن و گذشتن تا جناب سرهنگ احمدی آمدن،  یك ماه بود كه منتظر این لحظه بودیم ، مراسم دوره ی قبل را دیده بودیم و خیلی برایمان مهم بود كه به نحو احسنت برگزار شود افسر میدان نظر به راست دادن و كل پادگان سرهنگ را مشایعت می كردن جناب سروان محمد شجاعی هم خیرمقدم گفتن به فرمانده  واز ایشون دعوت كردن  سكوت همه ی پادگان را گرفته بود چه ما كه داشتیم آخرین لحظه ها در پادگان می گذراندیم چه تازه واردین كه برایشان تازگی داشت نا گهان گروه رزم نوازان این سكوت را با ضربه طبل كجایین ای شهیدان شكست و سربازان این دو بیت را خواندن  فرمنده شروع كرد به حركت كردن به گرهان ما رسید و ما هم به نحو احسنت مشایعت كردیم
افسری در میدان آمدن و آمار دادن كه 714 نفر فراگیر داشتیم  250 نفر دیپلم و بقیه زیر دیپلم و ازاین تعداد 5 نفر تجدید آموزش و 1 نفر تجدید دوره شده
حال نوبت قسم نامه بود كه نماینده ی سیاسی عقیدتی اجرا كردن و ما تكرار می كردیم بعد از قسم خوردن نماینده ی سربازان سردوشی بگیر رفت سر دوشی خود را از فرمانده گرفتن و پس از ادای احترام به قرآن و پرچم خارج شد
این نماینده از گرهان مابود  حسین عبیاوی ارشد گرهان جهاد كربلا، خطابه خوان هم كه قبل از این ه خطابه ی خود را ایراد كرده بود میلاد عباد هم از گرهان ما بود مسئول غذا .
ثانیه ها خیلی كند شده بود بحدی كند كه انگار ساعت ها در میدان ماندیم
به بخش مهمش كه همان رژه بود رسیدیم سركار استوار دالوند كه گارد پرچم شده بود و سركار استوار احمدی جلوی گرهان رژه می رفت ، رسیدیم به جلوی جایگاه نظر به دادن و سپس رژه رفتیم من دقت كردم كه بچه ها خیلی با غرور و تعصب رژه میزدن به گونه ای رفتن كه تا می توانستن با نظم و قدرت مند به زمین ضربه میزدن من دقت نكردم و اكثر بچه ها می گفتن از سه گردان كربلا فقط ما خیلی خوب گرفتیم  با این همه خودمان از رژه ی خود راضی نبودیم
برگشتیمبه سمت گرهان اسلحه ها را باز كردیم و سركار یعقوب وند پس از چك كردن تحویل گرفتن .
وسایل خود را جمع كرده بودیم پتو ها  هم تا كردیم و بردیم درمحوطه این جا بود كه دیگه فهمیدیم وقت رفتنه و جدا شدن از دو ما خاطره ی شبانه روزی هم تلخ و هم شیرین كه تلخش بی شیرینی نبود بچه ها دیگه با هم دست میدادن و خدا حافظی می كردن باورشان نمی شد دوره تمام شده هنوز در حس و حال روزهای قبل بودن كم كم بغض سنگین تر شد وگلوی بچه ها را می فشارد. اما نمی توانستن در مقابل همدیگر گریه كنند  فقط به هم دیگر نگاه می كردن این جو واین بغض های نتركیده را ارشد تركاند و زد زیر گریه با دیدن این وضعیت همه زدن زیر گریه به صورت پنهانی و آشكارا ولی این بغض مگه تمام میشد با دیدن همدیگر جدید میشد و تازه میشد واقعا سخت بود رفتیمن داخل آسایشگاه باز تخت ها و همدیگر را كه میدیدین بغض بعضی از بچه ها می تركید جناب سروان شجاعی هم آمد واز ما حلالیت طلبید كه از چهره ی ایشان معلوم بود با بغض حرف میزدن و چشمانشان تر بود
خدا حافظی كرد و برای سلامتی ایشان صلوات فرستادیم دیگه نمی توانستیم به همدیگر نگاه كنیم بغض به  گلو یمان فشار می آورد رفتیم توی محوطه  كه برگ اعزام به یگان را خواندن كه كمی از جو موجود خارج شدیم و با شوق گوش میدادیم كه بچه ها كجا افتادن كدام شهر و چند نفر با هم هستن كه این جو را كاملا تغیر داد  دیگه شاید بیشتر از چند دقیقه همدیگر را نمی دیدیم شاید این چهرها دیگر هرگز در كنار هم جمع نخواهند شد
 دیگه  تنها خاطره ای بیبش از آنها در ذهن بچه ها نمی ماند این خاطره ها هرگز تكرار نخواهد شد نه در دانشگاه ونه در هیچ جای دیگر، این جا هم درس خواندیم هم ورزش و هم زندگی كردیم.



::
نویسنده : mohammad
تاریخ : پنجشنبه 16 شهریور 1391
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet pain دوشنبه 27 شهریور 1396 09:28 ب.ظ
I want to to thank you for this very good read!! I absolutely enjoyed every little bit of it.
I've got you book marked to check out new stuff you post…
chaturbate free token generator online دوشنبه 13 شهریور 1396 01:38 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd definitely donate to this brilliant blog!
I suppose for now i'll settle for bookmarking and adding your
RSS feed to my Google account. I look forward to brand new updates and will share this site with my Facebook group.
Chat soon!
Foot Complaints شنبه 14 مرداد 1396 08:50 ب.ظ
It's really a nice and helpful piece of information.
I'm glad that you shared this useful information with us.
Please stay us up to date like this. Thank you for sharing.
Foot Problems سه شنبه 3 مرداد 1396 08:00 ب.ظ
I quite like reading a post that can make people think.

Also, thank you for allowing for me to comment!
Blake سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 04:34 ق.ظ
naturally like your web-site but you have to take a look at the spelling on several of your posts.
Several of them are rife with spelling issues and I to find it very troublesome to tell the truth nevertheless I'll surely
come back again.
Danny دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:17 ق.ظ
Thanks for ones marvelous posting! I definitely enjoyed reading
it, you happen to be a great author. I will make certain to
bookmark your blog and will come back later in life.

I want to encourage one to continue your great job, have a nice afternoon!
Lewis شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:04 ق.ظ
I used to be suggested this blog via my cousin. I am no longer positive whether
or not this submit is written by means of him as nobody else realize such distinctive about my difficulty.

You are incredible! Thank you!
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 10:30 ب.ظ
Having read this I believed it was really informative.

I appreciate you taking the time and effort to put this informative article together.
I once again find myself spending a significant amount of time
both reading and posting comments. But so what, it was still worth it!
محمدامین یکشنبه 24 خرداد 1394 02:10 ق.ظ
سلام من هم در جهاد کربلا(جهادقدس)کنونی بودم یادش بخیر استوار گلرخ وسرکاریعقوبوند ولی فرمانده گردان امیدی فر بود ارزش داره بگی یادش بخیر
ناشناس یکشنبه 5 آبان 1392 07:25 ب.ظ
زحمات فرمانده گروهان رونادیده گرفتی
mohammad پاسخ داد:
سلام اصلان این طور نیست همین جا از آقای شیرزادی و همه ی فرماندهان بابت زحماتشان تشکر می کنم و آرزوی موفقیت دارم برایشان
محمد شنبه 1 مهر 1391 08:02 ق.ظ
عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر